خرید بک لینک
İstanbul'u dinliyorum, gözlerim kapalıÖnce hafiften bir rüzgar esiyorYavaş yavaş sallanıyorYapraklar, ağaçlardaUzaklarda, çok uzaklardaSucuların hiç durmayan çıngıraklarıİstanbul'u dinliyorum, gözlerim kapalıİstanbul'u dinliyorum, gözlerim kapalıKuşl

برچسب: نویسنده: الینا اکبری‌پور تاريخ: چهارشنبه 26 مهر 1396 ساعت: 18:10

دلیل اینکه من اینجا هرروز راس 12 نهار میخورم این نیست که صبح زود بیدار شدم یا گشنه م میشه به موقع.

اینم نیست که تابع جمعم. یا اینکه خیلی آدم با برنامه ای هستم.

دلیلش اینه که بقیه ساعت دوازده نهارهاشونو گرم میکنن و آزمایشگاه پر میشه از بوهای خوشمزه و من حتی اگه 11 صبحونه خورده باشم گشنه م میشه. image


برچسب: نویسنده: الینا اکبری‌پور تاريخ: پنجشنبه 20 مهر 1396 ساعت: 8:29

خانم ک و آقای ح یک زوج ایرانی هستن. دو فرزند دارند و فرزند بزرگترشان اخیرا دانشجو شده. خانم ک پزشک خانواده است و آقای ح مهندس است و ته لهجه بامزه شمالی دارد (جزئیات شغلش را نمیدانم).خانم ک از دوران قبل مهاجرت تعریف میکرد. زمانی که خودش تهران بود و همسرش جنوب کشور کار میکرد. میگفت" ح آخر هفته برگشته بود سری به ما بزنه. قرار بود شنبه دوباره برگرده سر کار." میگفت "چند بار اصرار کردم بهش که نرو. اصلا

برچسب: نویسنده: الینا اکبری‌پور تاريخ: پنجشنبه 20 مهر 1396 ساعت: 8:29

چند روز پیش روی کاغذ هایA4 ام که اینطوری (WWW) به هم چسبیدن چند تا قانون برای خودم نوشتم. چند تا قانون برای روابط اجتماعی و تغذیه و بلا بلا. یه چند تایی شو تو هفته ای که گذشت خیلی خوب استفاده کردم. تصمیم گرفته بودم با آدمها هرچقد هم به نظرم طفلکی و خوب بیان سریع و زیاد صمیمی نشم. چند روز پیش یکی ازدوستهای تقریبا جدیدم گفت که سرما خورده و حالش خوب نیست. ساقی کلاسیک قطعا شب برای شام سوپ درست میکرد

برچسب: نویسنده: الینا اکبری‌پور تاريخ: پنجشنبه 20 مهر 1396 ساعت: 8:29

یکی از علاقه مندی های عجیبم تو ادبیات داستان های سمبلیک قدیمیه که خیلی وقتها هم میک سنس نمیکنه. خیلیها این علاقه مو درک نمیکنن اصلا. امروز حکایت آصلی و کرم و خوندم.شاه اصفهان بچه دار نمیشده، از کشیشی که اونم بچه دار نمیشده کمک خواسته. به دستور کشیش دو تا درخت سیب کاشتن. درخت شاه شکوفه میزنه و یه سیب به بار میاره. همسر شاه و کشیش سیب و نصف میکنن و تصمیم میگیرن اگر بچه دار شدن بچه هاشون باهم ازدو

برچسب: نویسنده: الینا اکبری‌پور تاريخ: پنجشنبه 20 مهر 1396 ساعت: 8:29

بچه که بودم کلاس کاراته میرفتم. مربی مون مرد چهارشونه قدبلندی بود که همکار پدرم بود. همیشه بخشی از کلاس به شوآف هاش اختصاص داشت. یا شکستن سنگ و اجسام سخت با دست و آرنج و ... بود یا کیسه بوکس و سرعتی یا قدرتی به باد مشت و لگد گرفتن. یکی از حرفهایی که همیشه میزد این بود که اینکه من این سنگ ها رو با یه ضربه دست میشکنم فقط از زور بازو و تمرکزم نیست. از اینه که استخونهامو سفت کردم.استخونهاشو اینطوری س

برچسب: نویسنده: الینا اکبری‌پور تاريخ: پنجشنبه 20 مهر 1396 ساعت: 8:29

صفحه بندی